خرید بک لینک
روزها به سرعت میگذرن. مثل همیشه. با یک دنیا فکر و احساس عجیب و احتمالا یک سری تغییرات جدید تو زندگی. دلم میخواد بیشتر بنویسم. ولی انگار حوصلهای نیست.فقط اومدم بگم؛ من بزرگراه رو عمیقا دوست دارم. و عزیزانی که بزرگراه رو میخونند هم. تو این سالها حرف زیادی برای گفتن نداشتم، و تعداد پستهای ثبت موقت و منتشر نشده هم همیشه بیش از منتشر شدهها بوده، با اینهمه دوست داشتم همین حرفهای ناچیز رو هم برای معدود عابرین اینجا بزنم. بزرگراه بخش عزیزی از زندگی منه.و اینکه من همیشه نوشتن در وبلاگ رو به فضاهای دیگه ترجیح دادم. و همیشه اگر چیزی برای نوشتن داشته باشم، اینجا خواهم نوشت.اما چندماه پیش کانال تلگرامی رو شروع کردم که تنها عضوش هم خودم بودم؛ بیشتر برای ثبت تصاویر و لحظهها و موسیقیها و برشهایی از کتابهایی که میخونم، چون ثبتشون تو بلاگفا خیلی دشواره. حالا گفتم شاید بد نباشه اینجا به اشتراکش بگذارم. هنوز دقیق نمیدونم چی کار قراره بکنم اونجا، ولی طبیعتا حضور خوانندههای اینجا خوشحالم میکنه.پیامهای این پست عمومی نمیشه، اگه کسی دوست داشت برام پیام بزاره تا لینک رو در اختیارش بزارم.پ.ن: اگر نوشتههای غیرفارسی زیاده، دلیلش اینه که قرار نبود کسی جز خودم اونجا باشه. نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:11 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 20:26

سالهاست به این فکر می کنم. سر نخ فکرها و حسهای مختلف رو می گیرم، و هر بار به این میرسم: احساسِ نیاز به انسجام. به یکپارچگی.به اینکه وقتی قطعات در هم زندگیم رو کنار هم می چینم یک تصویر منسجم و معنادار بهم بده. دلم می خواد این انسجام تو باورهام هم وجود داشته باشه، اینکه تو موقعیت ها و نقش هایی قرار بگیرم که یکپارچگی شناخت و افکارم و باورهام رو به هم بزنه آزارم می ده. احساس می کنم اینطور خودم رو گم می کنم. دیگه خودی وجود نداره. نمی تونم خودم رو بشناسم. نمی تونم خودم رو تعریف کنم. از من می پرسی از چی پریشونی؟ از من می پرسی دنبال چی هستی؟ دنبال همین. دنبالِ این معنا و انسجام. باور کن دلم می خواست خوشحال تر باشم، ولی وقتی تکه های پازل رو می زارم کنار هم و یه تصویر در هم و بی معنی می بینم، همه چی دردناک میشه و دلم می خواد زندگیِ کوتاهم روی زمین سریع تر تموم شه.البته که روزها و لحظات زیادی هم هست که اشتیاق زندگی رو دارم. البته که لحظاتی هست که حس می کنم جای درستم و کار درست رو می کنم و چشمام برق می زنه. دست و پا زدن این روزهام هم از همینه. هنوز به اون چراغِ کم سو ولی روشن ته چشمام امید دارم که رها نکردم. هنوز از این کند و کاو و تلاش خسته نشدم.من پریشون و آشوب و به هم ریختهام درست، ولی هنوز از خودم دست نشُستم... نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 18:53 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 14:02

بار دیگه، تنهایی رو انتخاب کردم... حتی با وجود اینکه دیگه مثل سابق عاشق تنهایی نیستم و حتی ازش میترسم... از همیشه تنها موندن.

با اینهمه دوباره تنهایی انتخابم شد...

کاش دل سپردن انقدر سخت نبود برام. و کاش کسی بود که روشنم میکرد تو زندگی چی برام خوبه چی بد. گیجم و متوجه نمی شم...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:33 توسط ماوی| |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 14:02

صفحه بندی